تبليغاتX
بوسه ی تنهایی

بوسه ی تنهایی

به خاطر او

ميگه وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نكن!!

خاموش باش قرن ها ناليدن به كجا انجاميد؟؟

تو محكومي به زندگي كردنی تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي...

 

+ نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 9:57 توسط محمد |

تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفس هاي تو

اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم

اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم

اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمش ابري مي شد باريدن مي گرفت

اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم

اي کاش مي توانستم  پرنده باشم  و تا دور دست ها به کنار تو پرواز مي کردم

و اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم

آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با توبودم

اي كاش مي شد لرزش دستانم را در دستهايت حس كني

اي كاش مي توانستم آسمان آبي قلبت رشا توصيف كنم

اي كاش مي شد صداي هق هق گريه هايم را بشنوي

 اي كاش مي توانستم چشمانت را در چشمانم زنداني كنم

اي كاش مي شد حرارت قلب بيقرارم را احساس كني

اي كاش مي توانستم تو را براي هميشه داشته باشم

اي كاش مي شد تمام حرفهاي عاشقانه ام را درك كني

 اي كاش مي توانستم تا آخرين نفس در كنارت باشم ا

ي كاش مي شد هر لحظه و هر ثانيه در كنارم باشي

اي كاش مي توانستم عشقم را به....


+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 11:32 توسط محمد |

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست

+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 9:33 توسط محمد |

+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 10:22 توسط محمد |

ابر از بارون پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو ......؟

خوب بارون هم راستش رو گفت، گفت زندگيمو

 ولی ازش  نپرسيد چرا....:؟

 گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيشه

+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 10:29 توسط محمد |

در آخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه کردم و گفتم

بدان آسمان قلبم بهاریست با تو یا بی تو.

همان لبخندی که توان را از من می ربود بر لبانت زینت بست

 و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ کلامی.

من خاموش به تو نگاه می کردم و با خود می گفتم ای کاش لحظه ای

 فقط لحظه ای می اندیشیدی که آسمان بهاری یعنی

ابر و رعد و برق و طوفان و باران نا گهانی.

این جمله،جمله ای بود بد تر از هر خواهش برای ماندن و تمنایی بود برای با تو بودن....

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 18:48 توسط محمد |

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست؟

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست گ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا..

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 18:22 توسط محمد |

 دلم تنگ است

 دلم تنگ است ..دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است ...صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 12:33 توسط محمد |

..دلم تنگ است..

دلم می سوزد از باغی که می سوزد...

نه دیداری....نه بیداری....نه دستی از سر یاری...

مرا آشفته می دارد....

عجب آشفته بازاریست دنیا...؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 13:15 توسط محمد |

در میوه نگاه تو..رویاها رو نارس چیدند

 

وتردید من از سیدن به تو پوسید

+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 17:46 توسط محمد |

 

فضاي باطن ارزش مادي ندارد

 

اما مانند غنچه گل سرخي است

 

كه قطره‌اي شبنم بر روي آن همچون مرواريد مي‌درخشد

 

و درنسم سحر گاهي و پرتو آفتاب اين غنچه به رقص در مي‌آيد

 

عشق رقص زندگي است

 

آنهايي كه اين عشق را درك نكرده‌اند از اين رقص محروم مانده‌اند

 

آنها فرصت پرورش گل سرخ را از كف داده‌اند

 

ديوانگي معمولي فاقد برنامه است

 

اما اين ديوانگي كه آن را عشق مي‌نامند برنامه‌اي دارد

 

                   تو را شادمان مي‌كند

 

                             زندگي‌ات را آكنده از آهنگ و ترنمي دلپذير مي‌سازد

 

                                                          و به تو وقاري با شكوه مي‌بخشد!!!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 10:33 توسط محمد |

من راز نگاهت را از ایینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پرستیدم

مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد از پیشه دلم رفتی و نفهمیدم

مرز دل چشم تو از شهر افق پیداست من سرخی گل را در خنده تو دیدم

در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی من راز شگفتی را از باغ دلت چیدم

لبخند زدی ارام بر گونه ی غمناکم من با گل لبخندت به حادثه خندیدم

ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود ان وقت تو را می دیدم

وقتی گل ارامش در باغ دلم روید گلبرگ وجودم را بر عشق تو چیدینم

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 12:13 توسط محمد |

شبی غروب میکنم کنار چشمهای تو

وبی گناه میروم به دار چشمهای تو

من از تمام عاشقی به این بسنده میکنم

که یک دقیقه سر کنم کنار چشمهای تو

+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 10:20 توسط محمد |

 

مانده ام در کوچه هاي بي کسي ...

سنگ قبرم را نميسازد کسي...

سوختم خاکسترم را باد برد...

بهترين دوستم مرا از ياد برد..

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 12:48 توسط محمد |

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی    دل بی تو به جان امد وقتست که باز ایی

مشتاقی مهجوری دور از تو چنانم کرد   کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی

دایم گل این بوستان شاداب نمی ماند   در یاب ضعیفان را در وقت توانایی

ساقی چمن را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد تو هم درمان در بستر بیماری  ای یادتو مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم  لطف انچه تو اندیشی حکم انچه تو فرمایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل امد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 10:8 توسط محمد |

می دانم که یک روز می آیی

می دانم که آمدنت مرحم هر چه دل شکسته است

می دانم که آمدنت آزادی من از قفس است

می دانم که آمدنت ندای الله اکبر است

ولی می دانی انتظار فرجت چه دشوار است؟؟؟

زود تر بیا

اینجا دل شکسته و زندانی بسی زیاد است...

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 9:37 توسط محمد |

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 10:0 توسط محمد |

عشق تو مونده در دلم فكر تو مونده در سرم

من هنو زم دوستت دارم

زنجير قفل ياد تو از دل من وا نميشه

طفلي قلب عا شقم فكرته هر جا هميشه

من هنو زم دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 9:33 توسط محمد |