اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را و می ترسم از آن روزی که خرد شوم زیر پاهای گذر زمان و از یادت بروم و از يادت بروم به انتظارت هستم و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو لحظه ای بیا ندیش همه ی بودنم را که سرد است و سیاه و شتابم را در گذران افق تردید و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته لحظه ای یباندیش و احساسش کن تمام دلدادگی ام را ...
+
نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 12:17 توسط محمد
|
